نسل ما

از نسل مادربزرگ می گفتم که گاهی در زمستان ها برای شستن ظرف ها باید یخ حوض را می شکستند و برای شستن لباس ها هم باید به سر قنات می رفتند. گوشت را قرمه می کردند و از کرت سبزی می چیدند .خودشان پاک می کردند،می شستند و خرد می کردند.از محصولات دکتر بیژن خبری نبود.وای از آن موقعی که کل خانه و حیاط و ...باید با جاروی دستی جارو می شد.البته لذتی داشت. .من هم یادم هست ..به خصوص جاروهای دسته بلند مخصوص حیاط را، که پدربزرگم با چوبهای مخصوصی آن ها را می ساخت. فکر کنم چوب شمشاد بود.نسل مادربزرگ باید در آب حوض وضو می گرفت،با یک سطل آب گاهی سرد، غسل می کرد و  تنها هفته ای یک بار می توانست با در نظر گرفتن نوبت خانم ها و آقایان به حمام برود.نسل مادربزرگ لباس های خودش و بچه هایش را هم خودش می دوخت.البته لباس های بچه ها زیاد سخت نبود.بیشتر کوتاه کردن آستین یا لبه شلوار کت و شلوار پدر یا برادر و یا پسر عمو و ...بود.نسل مادربزرگ دوست داشت به مدرسه برود و درس بخواند اما وقتی نه سالگی شوهرش می دادند ،دیگر وقتی برایش نمی ماند.نسل مادربزرگ کارمند هیچ جا نبود.بی آن که بچگی کرده باشد،مادر چند بچه قد و نیم قد شده بود.با این اوصاف فکر نمی کنم دل مادربزرگ برای روزهای بچگیش تنگ شده باشد .البته منظورم این نیست که نمی خواهد به زمان بچگیش برگردد،منظورم این است که آرزو نمی کند شرایط امروز،شرایط دوران بچگیش باشد.تکنولوژی در اندازه ای که مادربزرگ را در دوران میانسالیش، از هیزم شکستن و شستن ظرف ها در حوض و لباس ها در آب قنات وقرمه کردن گوشت و جارو کردن با جاروی دستی و... نجات داد،خوب بود. تا رسید به زمان مادرم.مادربزرگ همیشه فکر می کرد نسل بچه هایش چقدر خوشبختند...و بودند.بچه های قد و نیم قدی که از صبح تا شب در حیاط با خاک و سنگ و چوب بازی می کردند.خانه درختی می ساختند.به درخت ها تاب می بستند و با سنگ آسیاب الا کلنگ درست می کردند.شب های زمستان که می شد همه زیر یک کرسی می خوابیدند.وقتی نوجوان شدند،حمام هم داشتند وحتی تلویزیون.از ناودان های شیروانی هم برای خودشان سیم رادیو می کشیدند.کامپیوتر اما نداشتند.نسل مادرم دیگر در نه سالگی خانه بخت نرفتند.ده سال بیشتر بچگی کردند.نسل مادرم شاید گاهی دلشان برای دور هم بودن های آن زمان تنگ شود ولی غالباً مقهور تکنولوژی و پیشرفت های روز هستند.دلشان می خواهد کامپیوتر یاد بگیرند،ایمیل داشته باشند.تلفن موبایلشان امکانات زیادی داشته باشد و زبان انگلیسی هم یاد بگیرند.
اما نسل ما...تا دور و برمان را شناختیم؛ جنگ شروع شده بود.همه چیز نایاب بود.شیرین ترین خاطره مان آژیر سفید و تلخ ترینش آژیر قرمز بود.حمام داشتیم،آب و برق داشتیم؛ اما کامپیوتر نداشتیم.مبل هایمان را هم پدر و مادرمان تا انقلاب شده بود،فروخته بودند. همه این کار را کرده بودند.می گفتند سبک زندگی اجنبی را نمی خواهیم.اما چند سال بعد دوباره خریدند.نمی دانم معنی این کار این بود که حالا سبک زندگی اجنبی را می خواهیم یا این که اصلاً مبل به اجنبی و سبک زندگی ربطی ندارد یا حتی این که اگر مبل نداشته باشیم بقیه چه می گویند؟ شاید هم اصلاً دکتر به مادر گفته بود باید برای درد زانوهایش همیشه روی مبل بنشیند.هر چه بود از حیاط خبری نبود.مبل ها هم خانه را به یک سمساری نه چندان بزرگ تبدیل کرده بود که باید از لا به لای آن ها رد می شدیم.خانه مادربزرگ تبدیل به شانزده دستگاه آپارتمان شد.قنات تقریباً نابود شد.خبری از بازی با گل و خاک و چوب نبود.تکنولوژی هم تکراری شده بود.شاید هم چون سختی های دوران مادربزرگ را نچشیده بودیم.نوجوان که شدیم، کامپیوتر آمد .اوایل جوانیمان ایمیل و اکانت فیس بوک و چند شبکه مجازی دیگر را هم داشتیم.سیم کارت اعتباری و دائم و ایرانسل و ...هر کدام در یک گوشی.هر وقت مجالی می شد و به سفر می رفتیم؛ نفس راحتی می کشیدیم از دست این فیس بوک و می دیدیم چقدر خوب است که آدم مجبور نباشد هر چند دقیقه یک بار پیجش را چک کند تا ببیند اتفاق جدیدی افتاده است یا نه.اصلاً چقدر خوب است که آدم از هیچ جا خبر نداشته باشد.نسل ما خیلی دلش برای کودکی نکرده اش تنگ است.زیاد کودکی نکرده چون در کودکیش شهید فهمیده به زیر تانک می رفته و او نمی توانسته بچه باشد.باید بزرگ می بوده و به همه نشان می داده که چقدر می فهمد و چه قدرت هایی دارد.نسل ما تکنولوژی را دوست دارد و ندارد.پایش گیر است ،اگر آزاد شود،نفس راحتی خواهد کشید.نسل ما دلش برای کوچکیش یک ذره شده است.
اما نسل بچه های ما آنقدر در تکنولوژی غرق است که دیگر از آن بدش نمی آید.هر روز به دنبال چیزهای جدید و نو است.زندگی برای او بدون "پی اس پی" و "وی" و "پی سی" و" لب تاپ" و"بازیهای آنلاین" و "گیم سنتر" و...معنا ندارد.از زاید بودن مبلمان خانه هم خیلی دلگیر نیست چون یا جلوی کامپیوتر نشسته و یا دارد سی دی و تلویزیون می بیند.هیچوقت لذت آن چرخ و فلک های کوچک هواپیمایی را که هر چند وقت یک بار،مش رحیم چرخ و فلکی به محله مان می آورد؛نخواهد چشید.فرفره و بادبادک درست نخواهد کرد و کتاب داستانش را زیر بالشش نخواهد خواباند.آن قدر زیاد کتاب دارد که اسم هایشان را نمی داند.آن قدر بسته های جور واجور مداد رنگی دارد که دیگر آن بوی مسرت بخششان را حس نمی کند.هر روز هم اگر مدادها و پاک کن هایش گم شوند،خیالی نیست.این نسل لذت خریدن کفش نو و لباس عید را خوب درک نمی کند.این نسل نمی داند عروسک پارچه ای ساخته دست مادربزرگ چه صفایی دارد.این نسل در دیسیپلین نظام آموزشی قرار است یا دکتر شود یا مهندس. نجار و بقال و آهنگر، دوست ندارد.این نسل از ده یازده سالگی وبلاگ شخصی دارد.دست نوشته نداردوخاطراتش همه دیجیتالند.این نسل دلش برای کودکیش تنگ نمی شود.عطش دارد.تنها به جلو می نگرد....و نسل بعدی اما،خدا می داند که چه بلایی سرش خواهد آمد...  

/ 29 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یگانه

سلام بانو از اشناییتون بسی خوشوقتم شما در دانشکده صدا و سیما نیستید؟ به من سر بزنید

هانيه

سلام خيلي تامل برانگيز بود.ممنون.

عليرضا

نسل آينده رو دريابيم.البته چجوري؟نمي دونم

علی

با سلام و وقت بخیر میخواستم بگم مطلب جالبی بود ولی بدونین این حرفا در تمام دوران ها بوده و قضاوت در مورد هر نسلی به دوره بعدی انتقال پیدا میکنه و تغییر در تمام زمانها اتفاق خواهد افتاد... با تشکر از شما

ليلا

خيلي وقته پست جديدي ننوشتين.تار عنكبوت بسته اينجا .نمي خواين بنويسين؟

همثانیه

سلام با عرض خسته نباشید و تبریک ماه زیبای رجب گاهی نگاهی و ما منتظریم

علی

سلام حلول ماه رجب رو بهتون تبریک میگم امروز که اول رجب من هم برای روزه گرفتن بیدار شدم گفتم براتون بنویسم ... نسل ما غافل شده از خیلی چیزها ما همیشه دنبال myth یا همون اسطوره در دوران های قدیم هستیم در حالی که غافل از اسطوره های چند سال قبل و حتی اسطوره های زنده هستیم مثل شهدای دفاع مقدس یا جانبازامون که من به اونا میگم شهدای زنده ولی اسطوره های شرقی و غربی رو با هر کاراکتری چه فیلم چه انیمیشن میشناسیم... که به نظر من اینکه ما این نسلی ها اسطوره های زمان خودمون رو درک کنیم نکته قابل تاملی باشه. متشکرم از وقتتون.

لمـــس دل

سلام.... پست : "انتظار! غمگین یا محرک؟" تشریف میارید؟

لمس دل

سلام.... پست : "انتظار! غمگین یا محرک؟" نظرتون رو می گید؟