سفر به ولایت رنج

صحنه اول:

ایستگاه قطار پشت رحل قرآن:چفیه،چادر،کفش کوهنوردی،کوله پشتی و...برخی از چیزهای مشترک در این گروه هستند که به من این اطمینان را می دهند که راه را درست آمده ام.هیچ کس را نمی شناسم.دیگران هم ظاهرا بیشتر با هویت مجازی هم آشنا هستند تا هویت حقیقی.اکثرا فعالین حوزه مجازی هستند به علاوه چند عکاس و چند مستند ساز و چند نفر از خبرگزاری ها.قرار است چند نفری هم در قم به گروه اضافه شوند که حاج آقای مرادی یا همان مسوول گروه هم در میان ایشان است.حرکت حدود ساعت 19:30 است.قطار راس ساعت حرکت می کند.در میان مسیر چند پوستر با جمله هایی از شهید آوینی و رهبر و امام روی در کوپه ها می چسبانند.از چند روز قبل هم گروه اجرا یا همان اردوی جهادی رسانه ای آوینی مدام پیامک های مختلف در مورد لوازم مورد نیاز و صحبت های امام در مورد جهاد و محرومین و ...می فرستد.دوستان قمی پس از حدود دو ساعت به ما می پیوندند.در میان گروهی که از قم آمده اند تعدادی طلبه جوان هستند که حال و هوای خاصی به گروه می دهند به خصوص این که در کل مسیر در همان لباس مقدس روحانیت می مانند.همان اوایل مسیر یک کتاب از زندگی شهید آوینی به همراه یک تسبیح به هر کس هدیه می دهند.قرار است هر نفر برای سلامتی گروه در سفر هزار صلوات بفرستد.کتاب را هم اگر بخوانی می توانی در قرعه کشی کارت هدیه سی هزار تومانی شرکت کنی.

صحنه دوم:

این جا اندیمشک است.از قطار پیاده می شویم.ساعت حدود نه صبح است.دو مینی بوس بیرون ایستگاه منتظر ما هستند یکی برای خانم ها و دیگری برای آقایان.ظاهرا تعداد آقایان کمی بیشتر است برای همین تعدادی از آن ها با یک سواری می روند و چند نفری هم که خانواده شان در مینی بوس خانم ها هستند به مینی بوس ما منتقل می شوند.در راه بچه ها بیشتر با هم آشنا می شوند.نماز ظهر را به جماعت در ساختمانی که ظاهرا وابسته به مجتمع آموزشی پرورشی فرهنگ در منطقه عشایری اندیکاست می خوانیم.ناهار هم عدس پلو است که در همان جا می خوریم و بعد به مسیر ادامه می دهیم.در مسیر مناظر زیبایی از گله های احشام و رودخانه ها و کوه ها به چشم می خورد که بچه های عکاس را برای عکاسی تا نیمه از پنجره مینی بوس بیرون می کشاند.بعضی ها هم از ترس تمام شدن شارژ دوربین و یا پر شدن حافظه شان ترجیح می دهند عکاسی را به زمان های بعد موکول کنند.آن طور که گفته اند محل استقرار ما برق ندارد،پس آخرین جا برای شارژ وسایل برقی همان جایی است که نماز می خوانیم.

صحنه سوم:

ساعت حدود سه بعد از ظهر است.از مینی بوس ها پیاده می شویم.از این جا را باید پیاده برویم.آن طور که گفته اند حدودا دو ساعت پیاده روی داریم.دو سه پرچم به رنگ زرد با نوشته های گوناگون توسل به ائمه در دست چند نفر از گروه است.یک وانت نیسان هم قرار است تا جایی که ممکن است همراه گروه بیاید پس می توانیم فعلا کوله هایمان را در وانت بگذاریم و با خیال راحت برویم.حاج آقا مرادی از همان ابتدای مسیر از آقایان خواهش می کنند که جلوتر حرکت کنند و خانم ها هم از پشت سر بیایند.دو سه نفری هم که در گروه خانم ها محرم دارند قرار است در میانه گروه حرکت کنند.تردد در قسمت هایی از مسیر خصوص برای خانم ها سخت است. دو ساعت می رویم اما نمی رسیم.ظاهرا راه بیشتر از آنی است که گفته اند.مناظر بین راه بسیار زیبا هستند.در بین راه عشایر را هم می بینیم.بچه ها به سمت گروه می دوند انگار عادت کرده اند که هر کسی که به این جا می آید چیزی برایش بیاورد.از این صحنه ها اصلا خوشم نمی آید.به نظرم به نوعی نادیده گرفتن کرامت انسانی این مردم است.خودم را می گذارم جای این بچه ها.یک عده آدم با لباس های قشنگ از جایی می آیند و برای ما چیزهای رنگ و وارنگ می آورند.و جایی که این آدم ها از آن جا می آیند برای من می شود کعبه آمال و آرزوها.تازه آن چیزها خیلی فایده اساسی هم برای بچه ها ندارد.یا بادکنک است یا پاک کن و مداد و یا مجله هایی که اصلا معلوم نیست بچه ها سواد خواندنش را دارند یا نه.البته حاج آقا در جواب این اعتراض من می گویند که هدیه محبت را زیاد می کند و سیره پیامبر است.اما خودشان هم قبول دارند که شیوه هدیه دادن می تواند بهتر باشد.در میان مسیر چند نفری از عشایر مصاحبه های تصویری می گیرند.آن ها هم مثل این که عادت کرده اند بر خلاف قبل تر ها که همیشه با داری و نداری شکر خدا می کردند؛فقط ناله کنند که ما هیچ چیز نداریم و جمهوری اسلامی برای ما هیچ کاری نکرده.یک نفر می گوید:" ما بختیاری هستیم و از زمان ساسانیان تاکنون این جا همین طور بوده است و جمهوری اسلامی به ما هیچ کمکی نکرده"...وقتی مصاحبه کننده به او می گوید که این قابل پخش نیست و باید کمی ملایم تر بگوید؛ جملاتش را این گونه تکرار می کند:" جمهوری اسلامی .....به ما....هیچ .....کمکی .....نکرده است".به خیال آن که ملایم تر گفته است.دیگری می گوید:" من یازده بچه دارم با زنم می شوند دوازده تا ...وضعمان خیلی بد است .به ما کمک کنید."

این جا اسم ها آرش،مهرداد،فرید،حجت،پدرام،عزت،سهیلا،پریا،نادیا،انیس،جمشید،جهان شاه،امید،مینا،نگین،ساراو ...است.در بین همه اسم هایی که پرسیدم حتی یک اسم از ائمه پیدا نکردم.در صورتی که یکی از مسوولین توضیح می داد که مردم این روستاها صد در صد شیعه هستند و اسم های خیلی از مردمشان پیشوند "علی" دارد.البته شاید او درباره گذشته ها صحبت می کرده است.

یکی از دوستان به تعبیر خودش سوال احمقانه ای از یکی از بچه ها می پرسد.سوال می کند که وقتی بزرگ شد می خواهد چه کاره شود و پسر با نگاهش به او می فهماند که در عوالم دیگری سیر می کند.در میان مسیر برخی ما را به چای دعوت می کنند که به دلیل ضیق وقت نمی توانیم دعوتشان را اجابت کنیم.باید قبل از تاریکی به محل استقرار برسیم.در گوشه گوشه مسیر تعدادی سنگ روی هم چیده شده.اول فکر می کنیم شاید علامت باشد.حاج آقا می گوید این جا یک امام زاده داردبه نام سلطون ابراهیم که برادر امام رضا هستند و این سنگ ها سنگ مراد است.مردم عقیده دارند با گذاشتن این سنگ ها روی هم به سلطون ابراهیم سلام می دهند و مرادشان را می گیرند.در این جا مردها اکثرا لباسی سیاه و سفید ظاهرا از جنس پشم به نام "چوقا" به همراه یک شلوار گشاد عموما مشکی شبیه شلوار کردی به تن دارند.اکثرا کلاه مشکی هم پوشیده اند.اما زن ها و به خصوص جوان تر هایشان کم تر لباس محلی پوشیده اند.بیشترشان بلوزهای چسبان و کوتاه رنگارنگ و دامن به همراه یک روسری کوچک به تن دارند.دست و پای خیلی از آن ها هم لاک دارد.معلوم نیست چطور خیلی چیزها از این جاده های صعب العبور به این جا نرسیده، اما لاک و لوازم آرایش و تی شرت های بن تن و مرد عنکبوتی هم زمان با شهرها رسیده است!

بوی پونه حاشیه رودخانه آدم را دیوانه می کند.با این که فضا آکنده از صدای جیرجیرک ها و زنگوله بزها و پارس سگ ها و قورقور قورباغه هاست،اما با تمام وجودت سکوت و آرامشی عمیق را حس می کنی.تقریبا در نیمه مسیر در میان دو سنگ یک چشمه وجود دارد که همه قمقمه هایشان را از آن پر می کنند .آب چشمه بسیار گواراست و با هیچ کدام از آب های معدنی قابل قیاس نیست.در برخی از قسمت های مسیر دو طرف پوشیده از گندم زار است.اما همه این زیبایی ها از طولانی بودن مسیر و صعب العبور بودن برخی قسمت ها نمی کاهد.شاید هم برای ما بچه شهری ها آن هم برای یک بار جذابیت داشته باشد و این عشایر سختیش را بیشتر از زیباییش ببینند.با این همه در مسابقه عبور از موانع بسایر چابک تر از همه ما هستند و می دانند درست در چه نقطه ای باید قدم بگذارند تا پایشان نلغزد.در مسیر دو نفر از آقایان مصدوم می شوند.یک نفر که تا آخر سفر با تکیه بر دوستان دیگر حرکت می کند و یک حاج آقا که در صحنه آخر دیدم روی ویلچر و با پای گچ یا آتل گرفته سوار قطار شد.الحمد لله خانم ها تلفات این چنینی ندارند.ساعت تقریبا نه است و هنوز به مقصد نرسیده ایم.موقع اذان یکی از حاج آقا ها با بلندگویی که در کوله پشتی یکی از روحانیون است،اذان می گوید و چه زیبا می گوید.شنیدن صدای اذان در آن گندم زار زیبا که دو طرفش را کوه پوشانده و در میان آن درخت های تنومندی ایستاده اند، مو را بر تن انسان سیخ می کندانگار که خداوند و همه عظمتش را یک جا درک کرده باشد.راستی بلندگوی حاج آقا چیزهای دیگری هم در مسیر پخش می کرد،سرودهای حماسی،اشعار مذهبی و ...که البته به دلیل فاصله میان گروه آقایان و خانم ها اکثر چیزها را ما نمی شنیدیم.

خب ظاهرا بعد از حدود شش ساعت پیاده روی به سخت ترین قسمت مسیر رسیده ایم که هیچ کس غیر از حاج آقا درباره اش چیزی نمی دانسته،حتی در پیامک های" اجرا" هم در این باره چیزی گفته نشده بود. یک رودخانه نه چندان کم عمق به عرض بیش از ده متر که می بایست از آن عبور می کردیم تا به مقصد برسیم.بیش ار نیم ساعت از اذان گذشته بود و هوا تاریک تاریک بود.جریان آب هم چندان آرام نبود.همه این ها را اضافه کنید به داشتن چادر و نداشتن لباس اضافی و تا کمر در آب فرو رفتن...به هر زحمتی بود از آب سرد رودخانه گذشتیم و بعد ها از یکی از اهالی شنیدیم که همین چند ماه پیش یک پسر بیست و پنج ساله هنگام عبور از آب -البته شاید دقیقا نه همان قسمتی که ما از آن عبور کردیم- غرق شده است؛فقط به خاطر این که حتی یک پل هم وجود ندارد.ما هم البته چهار پنج بار دیگر از آب گذشتیم دو بار به وسیله وانت نیسان که قاچاقی ما خانم ها را سوار کرده بود تا خستگیمان در رود و دو سه بار دیگر هم به کمک سنگ های رودخانه.اما این بار آخر هیچ فریادرسی نداشتیم .حجم آب بیش از آن بود که بشود از روی سنگ ها عبور کرد.بعضی از اهالی که هنگام عبور ما از رودخانه آن جا بودند؛از این که این همه خانم همراه گروه هستند تعجب کرده بودند و حتما پیش خودشان فکر می کردند این نازنازی های از شهر آمده عمرا بتوانند از این آب بگذرند....الحمد لله همگی از آب عبور کردیم و بعد ازحدود نیم ساعت به محل استقرارمان رسیدیم.

صحنه چهارم:

صدای وحشتناک موتور برق از دور به گوش می رسد.بعد از تاریکی مسیر را به کمک چراغ قوه هایی که آورده بودیم طی کردیم.اما از این جا یک روشنایی به چشم می خورد.تعدادی مرد و زن و بچه منتظر ما ایستاده اند.اتاقکی با دیوارهایی از سنگ و کاه گل محل استقرار خانم هاست.محل استقرار آقایان هم زیر سقف آسمان است.البته ظاهرا برای فراهم آوردن همین امکانات هم کلی تلاش شده است چون برای مردها زیر انداز پهن شده و اتاق خانم ها هم با چند قالی دست باف و زیلو و یک فرش ماشینی فرش شده است.اکثرا مجبور هستند با همان لباس های خیس شب را به صبح برسانند چون از ترس سنگین شدن کوله ها لباس اضافی همراه نیاورده اند.اولین کاری که می کنیم خواندن نماز جماعت است.بچه دیده اند که همان وقتی که آمدیم جلوی پایمان یک بز قربانی کرده اند که ظاهرا قرار است شاممان باشد.بچه ها بسیار خسته و گرسنه اند،اما با این حال شروع به صحبت با خانم های میزبان می کنند.گل بس سی ساله صاحب جایی است که در آن استقرار داریم.هفت شکم زاییده است و قیافه اش به زن های پنجاه ساله می خوردمی گوید دیگر پیر شده ام.از منطقه شلال برایمان می گوید و روستای خودشان که نامش بهرام آباد است.می گوید گاهی اوقات ما به چهارمحال کوچ می کنیم،اما آن جا هم هیچ چیز نداریم.می گوید شب ها همیشه ترسان و لرزانیم تا عقرب بچه کوچکمان را نزندکه اگر بزند نمیدانیم چطور او را به دکتر برسانیم.می گوید ما همیشه پناه بر خداییم.دختر اول گل بس هفده سالش است.ازدواج کرده و باردار است می خواهد اسم بچه اش را "آمیتیس"بگذارد.احتمالا این اسم را از یکی از سایت های نامگذاری بچه پیدا کرده-فکر کنم اسم یکی از الهه ها باشد،یادم باشد معنایش را چک کنم- این جا به اندازه سال تولد دختر سکه مهرش می کنند و در جشن عروسی به همه اهالی هم ناهار و هم شام می دهند.چشم روشنی هم فقط پول است .به وسع خانواده ها از پنج هزار تومان گرفته به بالا.وقتی از مقدار زیاد مهریه تعجب می کنیم،گل بس می گوید آخر این جا کسی از کسی طلاق نمی گیرد.گویی این جا هم این تفکر حاکم است که مهریه فقط برای زمان طلاق است و نه حلال ترین و طیب ترین مالی که خداوند برای زن قرار داده است!

در این اتاق مستطیل شکل کاه گلی چیزهای زیادی به چشم نمی خورد.دیوار روبروی در که بالای اتاق محسوب می شود، با یک نوار و منگوله هایی دست بافت تزیین شده ویک جالباسی سه شاخه هم به گوشه آن وصل است. پایین آن هم سر تا سر مخده برای تکیه گذاشته اند.بچه هایی که اول از همه وارد اتاق می شوند این جا جا می گیرند.سمت راست اتاق فقط دیوار است و در کنج آن هم چند کیسه به یک تکه چوب آویزان است که سارا دختر خانه توضیح می دهد که کیسه های دوغ هستند..در کنار کیسه های دوغ در یک فرو رفتگی یک دسته گل مصنوعی قرار دارد.در عجبم که در این طبیعت زیبا گل مصنوعی چه لذتی می تواند داشته باشد؟؟!اما دیوار سمت چپ اتاق سر تا سر رختخواب است که به طرز منظمی روی هم قرار گرفته اند و روی آن ها هم با یک چادر شب و یک پارچه پولک دوزی شده پوشانده شده.کنار رختخواب ها هم کیسه های گندم و چند کیسه نمک انبار شده است. شب که می شود همه این رختخواب های تمیز را سخاوتمندانه تقدیم ما با لباس های کثیف از راه آمده مان می کنند.بعضی از بچه ها هم قبول نمی کنند روی این رختخواب ها بخوابند و تا صبح را روی زمین سر می کنند.غیر از این اتاق و ساختمان طویله ساختمان دیگری این جا وجود ندارد.نمی دانم قرار است بچه های خودشان شب کجا بخوابند؟؟؟قبل از شام برایمان چای می آورند.وقتی سینی چای پر از لیوان های یک بار مصرف و کاسه های یک بار مصرف پلاستیکی به جای قنددان را می بینم،می خواهم خودم را بکشم.آخر چطور ممکن است این مظهر مزخرف تمدن به این منطقه دورافتاده رسیده باشد؟؟؟البته بعدا که فکر می کنم می بینم این بندگان خدا حتما برای خودشان هم به اندازه کافی ظرف و ظروف ندارند چه برسد به این همه مهمان و حتما این ظرف ها و سفره های یک بار مصرف را هم حاج آقا به همراه گروه برایشان آورده است-یادم باشد به حاج آقا بگویم که حداقل از این به بعد لیوان های زیست تخریب پذیر بیاورد که طبیعت این جا آلوده نشود-در گروه دو بچه کوچک هستند.یکی که همراه پدرو مادرش آمده و دیگری که پسر حاج آقا است و بدون مادرش آمده.حاج آقا می گوید بار دومش است که این مسیر را پیاده می آید.الحق و الانصاف که یک جهادی به تمام معناست.فقط 4 سالش است.با یک لباس ساده و کفش های پاره تمام مسیر را به تنهایی می آید و به هیچ کس اجازه نمی دهد به او کمک کند.نامش ابوالفضل است.شام شیشلیک بز است که در مجمعه های گرد سر سفره می گذارند.دیس های پلاستیکی هم برای این است که هر کس برای خودش جداگانه بکشد.به خواهش من بچه ها از دیس ها استفاده نمی کنند و کباب را روی نان می گذارند و می خورند.خوردن گوشت بز خیلی سخت است اما همه خیلی گرسنه هستند و هر طور شده کباب ها را می خورند.اهل خانه هیچ کدام نمی خورند .هر چه خواهش و تمنا می کنیم می گویند ما شام خورده ایم ،اما نخورده اند.برای بچه هایشان چند تکه کباب روی نان می گذاریم و به دستشان می دهیم.با اشتها شروع به خوردن می کنند.قوت غالبشان نان و دوغو ماست و کلا لبنیات است.کمتر گوشت می خورند.گل بس می گوید که هر روز صبح بعد از نماز که بیدار می شود نان می پزد.نان محلی یک نان نازک و بزرگ شبیه نان لواش است.بعد از شام بچه ها سراغ از دستشویی می گیرند.می گویند دستشویی همین بیرون است.گروه اولی که می روند چیزی پیدا نمی کنند و بعد از این که دوباره می پرسند با کمال تعجب متوجه می شوند که تمام منطقه اطراف ساختمان دستشویی به حساب می آید.بدین ترتیب که آفتابه را از آبی که به زحمت از رودخانه آورده شده پر می کنی و گوشه ای را پیدا می کنی و در آن قضای حاجت می کنی.به همین سادگی برای آن ها و به همین وحشتناکی برای ما.تا جایی که خیلی ها تصمیم می گیرند دیگر اصلا چیزی نخورند تا ناچار نشوند از این دستشویی چند هکتاری استفاده کنند.

آخر شب که می شود جلسه ای برگزار می شود تا نظر بچه ها را درباره منطقه و اردو  بدانند..نظرها خیلی جالب است.البته جلسه اول در گروه آقایان برگزار می شود که به مدد بلنگو صدایشان به ما می رسد .بعد هم حاج آقا به همراه دو نفر از مسوولین به اتاق ما می آیند و با ما جلسه می گذارند.نظر بچه ها این است که باید اهداف مشخص شود تا با یک برنامه زمان بندی شده نتیجه خوب حاصل آید.اما در ایم میان من فکر می کنم که آیا کشیدن جاده برای این روستاییان خوب است یا بد و ایا برق می تواند باعث ترقیشان شود یا این که باعث شود به همان بیماری لاعلاج ما مبتلا شوند.اگر برق به روستا بیاید اولین چیزی که به دنبالش خواهد آمد جعبه جادویی است که زندگی ما و همه چیز ما را تغییر داده و آن وقت دیگر گل بس نمی تواند بعد از غروب بخوابد و صبح ها بعد از نماز نان بپزد.به راستی مهم ترین چیزی که این مردم نیاز دارند چیست؟؟؟البته بهداشت و پزشک و خانه بهداشت از ملزومات اولیه است.می گویند یک خانه بهداشت دارند که چند سال پیش ساخته شده ولی خالی و بلا استفاده افتاده است.حداقلش این است که می توانند برای خانه ها دستشویی بسازند.لوله کشی اب هم شاید از همان چشمه و یا حتی رودخانه ممکن باشد و این دو آسیبی به سبک زندگی مردم نمی زند.اما در مورد برق و جاده مطمئن نیستم که خوبی هایشان بیشتر از آسیب هایشان باشد.البته به نظر من این مردم بیشتر دچار فقر فرهنگی هستند تا محرومیت مادی.از مسایل دینی که چیز زیادی نمی دانند.وقتی شب روضه حضرت زهرا می خوانند و بچه های ما چادر ها را روی صورت می اندازند و گریه می کنند،مثل آدم های فضایی با دهان های باز به ما نگاه می کنند.انگار تا به حال کسی برایشان روضه نخوانده و شاید هم فکر می کنند شهری ها گریه نمی کنند.شاید این مردم به یک مسجد و یک روحانی آگاه و مهربان نیاز داشته باشند.این طور که از شواهد و قرائن بر می اید میانه شان با روحانیون خوب است.این را از همه احترامی که برای حاج آقا مرادی قائلند می فهمم.پل هم یک نیاز اساسی است تا دیگر کسی برای عبور از رودخانه غرق نشود.گل بس می گوید که تنها درآمد خانواده از طریق یارانه است که آن را هم ترجیح می دهند نگیرند چون برای رفت و آمد و حمل باری که با پول یارانه می خرند بیش از پولی که می گیرند باید خرج کنند،پس بیشتر اوقات بی خیالش می شوند.مهم تر از همه این نیازها نیاز به مدرسه و معلم است..این اطراف پنج دبستان و یک راهنمایی وجود دارد.مدرسه راهنمایی شهدای شلال فقط یک معلم مرد دارد،که او هم سه یا چهار روز در هفته بیشتر در منطقه نمی ماند و به همین دلیل خانواده ها به دختر ها اجازه نمی دهند بیش از دبستان ادامه تحصیل بدهند.مدرسه دو شیفته است که به گفته خود اهالی چون یک معلم بیشتر ندارد،کیفیت آموزشیش پایین است. علاوه بر این که سه روز در هفته بیشتر به مدرسه نمی روند و وقتی هم که باران می آیدفچون مدرسه در چادر است؛ اصلا امکان رفتن به مدرسه وجود ندارد.بالاخره بعد از پایان یافتن جلسه با حاج آقا و گفتگو و سرو کله زدنمان  با دختر بچه های خانه که در هشت نه سالگی نمی دانند قرآن چیست و حتی اسم رنگ ها  و حیوان هارا هم بلد نیستند،حدود ساعت دوازده به رختخواب می رویم.

صحنه پنجم:

فکر می کنم دارم خواب می بینم.صدای زیبای دعای مجیر از بلندگو به گوش می رسد.نیم ساعتی به اذان صبح مانده است.حس خوبی دارم با این که خیلی کم و با خستگی زیاد خوابیده ام اما به راحتی بیدار می شوم.نماز صبح را به جماعت می خوانیم.ما دوباره می رویم تا بخوابیم اما اهالی همه بیدارند.ساعت هفت دوباره با صدایی بلند می شویم.این بار نه صدای ملایم دعای مجیر بلکه با صدای سرود" این پیروزی خجسته باد این پیروزی" بوی غذا می آید.ظاهرا از رودخانه تعداد زیادی ماهی گرفته اند و دارند در روغن مایع های از شهر آمده تند و تند سرخ می کنند.پدر خانواده روبروی مادر خانواده نشسته است و هر کدام در یک ماهی تابه ماهی سرخ می کنند.بچه ها هم دور و بر آن ها را گرفته اند.دختر بزرگ خانه هم مشغول جمع کردن رختخواب ها و چیدن با دقت آن ها به همان نظم اولیه است.میان رختخواب ها یک خورجین دست دوز شده می بینم که از آن عکس می گیرم.همان طور که صبحانه آماده می شود ،عده ای از اهالی که عمدتا عضو شورای این محله هستند درد دل های خود را با ما در میان می گذارند.ما همین طور که در اتاق هستیم حرف هایشان را می شنویم.در این بخش پنجاه خانواده هستند.ما زمین کشاورزی و آب خوبی داریم،اگر جاده داشته باشیم پتانسیل زیادی برای پیشرفت داریم.-یک سوال:پیشرفت یعنی چه؟- در بخش اندیکا 24 روستا وجود دارد که در کشاورزی بیشتر محصولشان برنج،ماش،جو و گندم و در بخش باغداری انگور،انجیر و انار است-البته ما غیر از درخت بلوط در حوالی درخت میوه ای ندیدیم-بعضی از قسمت ها قبلا هفتصد خانوار زندگی می کرده اند،اما الان به علت نبود امکانات خالی از سکنه شده اند.نامه نگاری های زیادی کرده ایم.آمدند برای جاده نقشه کشیدندبعد یک دو کیلومتری ساختند و بعد هم گفتند محدودیت اعتباری داریم ول کردند و رفتند.این جا عمده شغل مردم دامداری است،اگر جاده بیاید کشاورزی رونق پیدا می کند.دیگری می گوید مشکل اصلیشان برق و بهداشت و کشاورزی است.-موتور برق را فقط برای مهمان استفاده می کنند احتمالا سالی یک بار-کسی می گوید سال 75 یک جزیره با بودجه 5 ملیارد تومان توسط چند مسوول این جا ساخته شده برای تفریح گاه ،اسم مسوولین را هم می برد ،البته راست و دروغش بماند گردن خودش.در مسیر  برگشت جزیره را می بینیم.راننده قایق می گوید این جا نمی گذارند کسی برود.صاحب خانه می گفت که بعد از کلی نامه نگاری می خواسته بیست میلیون وام دامپروری بگیرد گفته اند هفت ملیون بیاور سند خانه هم بیاور.بی نوا می گفت آخر این خانه سند دارد؟؟!!می گفت همه چیز ما مشکل داره اصلا چی مشکل نداره.می گفت هیچ نحو به ما کمک نکردند.خیلی قول می دهند فاما عمل نمی کنندمی گویند ما در خدمت عشایریم؛اما هیچ کمکی به عشایر نمی کنند.می گفت ما تا حالا هزار بار رأی داده ایم .فقط رآی مردم را می آیند و با هلیکوپتر جمع می کنندو بعد می روند و هیچ کاری برای ما نمی کنند.می گفت این ها فقط رأی ما را می خواهند نه خود ما را .ما باید تولید کننده باشیم نه مصرف کننده.اول هشتصد خانواده بودیم الان سیصد تا شده ایم.همین موقع کسی از میان جمعیت گفت:خب رأی ندهید.صاحب خانه پاسخی دندان شکن داد.گفت نمی شود رأی ندهیم،رهبر گفته بروید پای صندوق های رأی .ما چهار شهید داده ایم.امام گفته اند عشایر ذخایر انقلابند.اما مسوولین ادارات حتی منشور اخلاقی را هم رعایت نمی کنند.ما انتظار داریم شما حرف ما را برسانید.ما بلد نیستیم خودمان حرف بزنیم.شما حرف ما را بزنید.ما از شما ممنونیم که پای پیاده آمده اید.....این جا های صحبتش را دیگر خوب نمی شنیدم.داشتم مقایسه می کردم میزان ولایت پذیری خودم با این همه امکانات را با عشق به ولایت این مردمان بی هیچ امکاناتی را.اشک در چشمان اکثر بچه ها حلقه زده بود.

صحنه ششم:

بعد از خوردن ماهی عنوان صبحانه برای اولین بار در عمرمان به طرف قایق ها به راه افتادیم.یک رودخانه به نام آب شلال آبریز سد عباس پور است که در فصل بهار و اوایل تابستان آب آن باز است و می توان با قایق تردد کرد.در بقیه فصل ها آب سد بسته می شود و تنها مسیر عبوری ،همان راه پیاده رویی است که از آن به این محل آمده بودیم.کرایه قایق تا طرف دیگر مسیر پنجاه هزار تومان است و بستگی به تعداد افراد ندارد.مسیر با قایق تقریبا یک ساعت و نیم طول می کشد.در قایق آن قدر آرامش دارم که آوینی می خوانم و چقدر می چسبد خواندن جملات عمیق سید شهیدان اهل قلم در آن فضای معنوی نزدیک به خدا....

صحنه هفتم:

سوار بر مینی بوس ها به طرف ایستگاه قطار در اندیمشک حرکت می کنیم.دیگر بچه ها با هم حسابی صمیمی شده اند و کل مسیر در گفتگو و رد و بدل کردن اطلاعات می گذرد.

صحنه هشتم:

این جا ایستگاه قطار اندیمشک است.نماز ظهر را به جماعت می خوانیم و سوار بر قطار می شویم.ساعت تقریبا 3 بعد از ظهر است.ناهار تن ماهی داریم که زیاد مورد استقبال قرار نمی گیرد. آن هایی که آوینی را تمام نکرده اند،دارند تند تند کتاب می خوانند.بعضی ها هم از خستگی به خواب رفته اند.شب که می شود اجرا یک مسابقه پیامکی برگزار می کند.اردو را در یک جمله توضیح دهید.پاسخ ها برای همه ارسال می شود .برخی ها همه را می خنداند و برخی ها همه را در فکر فرو می برد.من می نویسم ای کاش برای دانستن قدر داشته هایمان محتاج دیدن رنج دیگران نبودیم.

 

 

 

/ 19 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عارف

سلام بعد از تجربه کمی که از چند اروی جهادی به دست آوردم به این نتیجه رسیدم که مشکلات این جور جاها داشتن کسی هس مث حاج عبدالله والی ست خیلی راحت میشه از مشکلات و فقرو و محرومیت صحبت کرد اما کسایی می خوایم که در این راه جهاد کنند به معنای واقعی و این یعنی از این دنیا دل بکنند بعد از این چند اردوی جهادی خیلی با خودم کلنجار رفتم دیدم باید دل کند از همه چیز. خیییییلی سخته... با یه لحظه و یه ساعت نمیشه باید خیلی کار کرده باشی تازگی ها دارم به این نتیجه می رسم ماها در این شرایط در شهرها از همه محرومتریم کار فرهنگی در این فضا یعنی دل کندن از همه و همه و همه چیز... تنها راه همین است ولاغیر یا ایها العزیزمسنا و اهلنا الضر...

زیبائی نژاد

سلام با پست "چرا به هاشمی رأی نخواهم داد؟" به روزم! در پناه خدا باشید[گل][چشمک]

ایلیا

سلام.متنتون تاثیری جزء فکر کردن و افسوس یک جوون دانشجو رو به همراه نداشت.باید دقت کنیم اردوهای جهادی پوششی برای کم کاریه مسئولان پر ادعای نظاممون هستنو شاید روشی برای محبوب کردن عده ای که این روزها از محبوبیت افتاده اند......امیدوارم همه ی جوانان دلهای جهادی داشته باشند وبه جای نطق و حرف در عمل جهاد کنند......تو همین شهرهای بزرگ جاهای زیادی برای جهاد هست.بیشتر از این خودمو نمیخوام پر بار نشون بدم..ادامشو دلایلش بمونه.راستی بعد از دیدن پست پائینیتون خواستم ثبت نام کنم که دیدم برای مدتها قبله.......

اصفهان

ممنون از متن زیباتون بخصوص از اون قسمت متی که نوشتید خودم را میگذارم جای افراد جلوی دوربین

زندی

سلام ...آدرس وبلاگ تون رو از لینک یکی از دوستام برداشتم... همون که قبلا وبلاگش ترور شد... لینکتون کردم...دوس داشتید شمام لینک کنید..ممنون[گل]

زندی

سلام ...آدرس وبلاگ تون رو از لینک یکی از دوستام برداشتم... همون که قبلا وبلاگش ترور شد... لینکتون کردم...دوس داشتید شمام لینک کنید..ممنون[گل]

يه دوست

سلام بانو دو ماهي ميشه كه وبلاك جديدي رو مي خونم به اسم تو فقط ليلي باش.حتما بهش سر بزنيد.نويسنده از لحاظ معنوي و سياسي مثل خودمون فكر ميكنه ولي شيوه ي جديدي در زندكي بيش كرفته كه جالبه.سراغش بريد ضرر نمي كنيد.

شيرمحمدي

سلام. چرا اين قدر دير دير مطلب مي ذاريد؟ چندين بار كه به وبلاگ سر مي زنم اما به روز نشده.

بنده گناهکار

سلام. وبلاگتون خیلی خوب هست همسنگر گرامی اما اگر بیانات امام خامنه ای هم بذارید عالی میشه. راستی به ما هم سر بزنید و انتقاد یا پیشنهاد کنید و اگر لایق بودم لینک کنید. التماس دعا

پریسا

سلام . من کلی گریه کردم. من چه جوری می خوام به خدا جواب پس بدم به خاطر ضایع کردن این همه نعمت؟؟؟؟ خیلی دعا کنید