چکر مجازی...عمیقا شیرین،عمیقا تلخ

"جانستان کابلستان" را هنگامی خریدم که سودای سفر به افغان ستان را هم چنان در سر داشتم.در صفحه ی اول کتاب خواندم :"آن چه در این کتاب می آید از وقایع و امکنه،از اشخاص و ازمنه،از اشربه و اطعمه،همه را خیالی فرض کنید " اما هر چه کردم نتوانستم .پنداری همه چیز برایم واقعی بود، مثل این که خودم در تک تک سرک ها سرک کشیده باشم و حتا گرداگرد همه چوک ها گام زده باشم و همه چیز را با چشمان خودم سیل کرده باشم و حتا تر بوی خوش نان کنجدی سوغات مزار و نان افغانی را حس کرده باشم ؛ نانی میان نان بربری و تافتون و به قطر سی سانت...

سفر را از هرات آغاز می کنم و پنداری بیش تر سفرم هم در هرات می گذرد، از آن رو که هم سفر اول هم بیش تر در هرات ماند و مزار و کابل و حتی پنج شیر ،امن ترین و سرسبز ترین جاده افغانستان و حتا تر سرحدات بلخ را  از آن جهت که یک پیج جاده اش در دست طالب ها بود؛سیر نکرد.

خوش دارم نه با بکسی کلان،بل که با کوله ای خرد،سبک بار،یله بگذارندم تا جمله سرک های هرات را سیر کنم و از فیر عسکریان و قوماندانان و خاک باد هم هراس نکنم .دوست دارم گلاس گلاس چای سبز بنوشم و در هوای پکه پوستین میزان شهر ناژوها سوار بر ریشکا سری به خواجه غلطان بزنم تا خواجه محکم به دیوار بکوبدم و حاجتم روا کند.از این که اختطافم کنند، هراسی ندارم...جگر می کنم و می روم تا سیر کنم مقبره امیرعلی شر نوایی را و مقبره عبد الرحمن جامی را و امام زاده سید عبد الله و شاه زاده قاسم را و مسجد خرقه شریف را و قبر سید مختار واعظ کاشفی و ارگ اختیار الدین را و حتا چارباغ ویران شده را.به این قاعده خوش دارم هرات را،شهر ناژوها را و آن جی که  هنوز "سیویل این اتنشن" رواج پیدا نکرده  وجوان مرد مردمی دارد.حس خویشی دارم با این مردمان شورمند....چه نیک گفته کرده هم سفر زیرو  یا هم آن "ر.ا "آن جی که گفته:

" سفر در هرات کهنه، سفری در زمان وبازگشتی به گذشته است..مثل  زیستن در قرنی پیش"

 و چه نیکو تر گفته کرده که: " کابلستان همان تکه گم شده وجود ماست."

دارم اندیشه می کنم که در هرات، هوتل تجارت را انتخاب کنم یا  هوتل نظری را ویا خانه یکی از هرویان که خانه جنگی ویرانش کرده ..راستی ما ایرانیان چه فهم می کنیم از خانه جنگی؟؟؟حتم دیده ایم تصاویری از تله ویزیون، اما سیر کردن مجازی فرسنگ ها با سیر کردن با چشم فرق دارد و حتا سیر کردن با چشم هم خیلی با سیر کردن با دل فاصله دارد.عجیب مردمی هستند مردم این دیار...و عجیب کش دارد خاک این دیار.نه به خاطر شیرینی شیر پره هراتی یا نبات متبرک به روضه یا نان کنجدی مزار و نه حتا به خاطر قابلی ماهیچه و کچیری و نه حتا تر به خاطر کباب سیخی وکباب کفته، بلکه به خاطر جوان مردی مردمانش.

در کتاب خواندم که جوان مردی هراتی چنین گفته کرد به هم سفر زیرو:" هر جای عالم که مردکی به مردکی جوان مردی کند،جبران جوان مردی دیگری است"عجیب مردمانی دارد این دیار و عجیب کش دارد خاکش.روا نیست این گونه ویرانش کنند.چه خوش می شد اگر می توانستیم مانند قبل تر ها با برادران و خواهرانمان در این دیار برویم و بیاییم و گپ بزنیم و با هم بده بستان فرهنگی بکنیم.اما مع الاسف، سرحدات ما را آن چنان به روی این مردم بسته کرده اند که غرب به روی ما نکرده است.همه در کوم پیا تورها و گوشک های تلیفون مان -که بیش تر اوقات رخ نمی دهند-، هزار عکس و نوشته از نویسنده گان انگلیسی و آلمانی و آمریکایی و ...داریم اما یکه عکس و نوشته ای حتا، از نویسنده گان افغانی نداریم و حتی نمی شناسیم کتاب فروش هرات را.من سیاه سر حتا،" سمیه رامش" را نمی شناسم و حتا تر "سرکار خانم رحیمی" را و نمی دانم کتابی نوشته کرده به نام "قربانی اول" که ناشر ندارد و نود صفحه است و هفتاد افغانی قیمت خورده که در سیزده هشتاد و هشت می شده 1400 تومان. اما ام روز حکما باید کمینه پنج شش برابری بلند تر شده باشد"یادم باشد قبل از سفر پرسان کنم مظنه افغانی را و ببینم که با پولی که دارم چند روز می توانم در هوتل سه ستاره تجارت و یا حتی گست هوس اقامت کنم و یا چند لیتر تیل بسوزانم و یا  می توانم چه سراچه ای کرا کنم ،سراچه ای با انجین لارج یا اسمال ،یا با کرولا بروم و یا سه صد و سه و یا چند پرس قابلی ماهیچه و سیخ کباب بخورم و یا اگر خدای ناکرده گذارم به شفاخانه دو صدبستر افتاد،چند شب می توانم آن جی بخسبم؟؟؟"

داشتم "قربانی اول" را گفته می کردم که نه مرا مانند هم سفر زیرو خنداند و نه حتا گریاند .اصلن نه قربانی اول را می شناسم نه قربانی دوم را و اتفاقن شاید خودم هم در این ناشناختنم، قربانی یک سلسله روابط پیچیده شده باشم. شاید دخترکان لیسه ها وپوهن تن ها  و حتا پیر زالان و سال مند ها هم مثل من قربانی شده باشند و ما همه قربانی باشیم. قربانی های یک تا هزار و تا یک میلیون و چند میلیون.و شاید کم از چند ماه بعد، من در هرات باشم و یا در کابل و یا حتا در مزار شریف و به همه دخترکان بگویم داستان قربانی شدن مشترک مان را.شاید هم تا آن موقع نام خدا، نام خدا طالب ها گورشان را گم کرده باشند و برگشته باشند به دامان پدر و مادرشان و آن وقت ما بتوانیم در بندرگاه مزار و در ساحل آمودریا  و یا در رستورانت هزار و یک شب هرات و یا فاکولته ی ادبیات پوهن تن بلخ، ششته کنیم و با هم گپی بزنیم و تلاشی کنیم خاطرات گذشته و با هم بودنمان را.چه خیال کردید؟؟شاید روزی حقیقت شود این خیال.چشم های تان را اگر بسته کنید، صد فی صد می بینید آن روز ها را و گفته خواهید کرد که چه خوب می زیبد به ما رخت خواهری و برادری.

اگر چه "قربانی اول" را نخوانده ام تا مرا بخنداند و بگریاند،اما "جانستان کابلستان" را که خواندم هم گریستم و هم خندیدم.

ماجرای تشناب و لزوم پاکیزه کردن آن قبل از استفاده و نه از پس آن و ماجرای عقرب روی پای همسفر زیرو و پرتابش در میدان هوایی بیش از همه خنداندم.ماجرای چادر مشکی سر کردن سیاه سر های افغانی که می خواهند پز تازه برگشتن از ایران را بدهند را هم خیلی دوست داشتم و برای دوستانم انواع و اقسام حجاب های افغانی را آن چنان که نویسنده شرح کرده بود، تعریف کردم .ماجرای یقه گیری در گاراژ موترها بر سر پرسان کردن نام فامیل و حیثیتی شدن آن هم کم نمک نداشت.اما آن چه گریاندم بلاکش هندوکش بود و چشمان موربش و اندیشه کردن به مسیر پر پیچ و خم کلان شدنش...

 

حق بود که فصل انتخاباتیات بالکل حذف می شد از "جانستان کابلستان" .اصلن نفهمیدم که چرا هم سفر اضافه کرد این فصل را به این کتاب شیرین؟؟؟اما سعی کردم از این فصل هم یاد بگیرم .کمینه فهمیدم که فرآیند ملت سازی یک دست آورد بزرگ ایرانی است که نباید دست کم بگیریمش و فهمیدم که اگر ما ....و ....و....بکنیم ظرف پنج سال بدل خواهیم شد به نسخه برابر اصل همسایه، اگر پس مانده گیمان بیش تر و عمیق تر نشود.دست آخر هم فهمیدم که اگر گسل ها تعمیق شوند و من و تو یک دیگر را دشمن بپنداریم،هزاران خط جنگ دیگر بین ماهای دیگر و شماهای دیگر پدید خواهد آمد....

گفتم که انتخاباتیات را حذف می کردم.اما شاید به جایش فصل دیگری می نوشتم به نام هراتیات هم سفر اول که دست کم چهار پنج روزی در هرات یکه ماند.می خواستم بدانم که بر یک سیاه سر یکه به همراه بچک یک و نیم ساله اش چه گذشته در نبود هم سفر زیرو.قبل تر مدیره هوتل وعده کرده بود تا مراقب بانو باشد. می خواست آرا و بیرای برقو پوش ها در عروسی را به بانو نشان دهد.شاید گپ و گفتی هم داشته است با او از آداب سیاه سر ها و آداب منزل و ما حولها.به هر حال عدل نبود که هم سفر اول چند روزی یکه بماند وگفته نکنیم که بر او چه رفت.

اگر گپی بود گفتیم ،تنها چند باری حساب کردم تا ببینم لی جی یا همان علی تحبیب شده که  در عکس هایی که سیر کردم؛بیش تر به اروپایی ها می ماند تا شرقی ها، و در سیزده هشتادو هشت یک سال و نیمه بود ،ام سال چند ساله است و آیا می شود او را دید و لپش را کشان کرد و یا برای خودش مردی شده است؟؟؟ آخرین بار که حساب کردم پنج سال و نیمش بود،شاید دیگر بار که حساب کنم بیش تر شود.

پی نوشت: از آن جا که آخرین چیزی که گم کردم،وویس ریکوردر و عصای دستم در همه گپ و گفت ها بود،مانند هم سفر زیرو نتوانستم برای تان معنای کلمات را ضبط کنم-خیریت است-،پس اگر چیزی بود که معنایش را ندانستید؛ر.ک به جانستان کابلستان،روایت سفر به افغانستان رضا امیرخانی .

سلامتی هم سفر یک دعای خیر.میده هم از یاد نرود.

و السلام

 

/ 15 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اميرعلي

سلام خيلي خوب توضيح داده بوديد خاطرات شيرين جانستان كابلستان يادم آمد

استاد

رضا اميرخاني را خيلي دوست دارم و همه نوشته هايش را ....سلامتيش يك دعاي خير

sina

mesle hamishe aali

اح سان

براي مردم محروم اين كشور دعا كنيد .من از نزديك محروميتشان را ديده ام و كلي غصه خورده ام...

اح سان

براي مردم محروم اين كشور دعا كنيد .من از نزديك محروميتشان را ديده ام و كلي غصه خورده ام...

سيد رضا

براي رفتن به افغانستان ويزا لازم داريم؟؟؟؟ به همه اجازه رفتن مي دهند؟

حبيبي

ايول خيلي جالب نوشته بودين .من حس كردم خودم رفتم و اومدم.واجب شد كتاب حضرت اميرخاني رو بخونم.

محمد صاحبی

سلام خانم اعتماد سعید چندین بار مطالب سفر به افغانستان رو مطالعه نمودم واقعا بسیار بسیار جالب وجذاب بیان وانشا وبه قلم وانتخاب شما باید احسنت گفت به قول دوستان انگار که خودانسان واقعا حضور فیزیکی در آنجا دارد وسیر نموده است احسنت وسپاسگزاری بابت انتخاب استادانه داستان وسفرنامه بارک الله ومن الله التوفیق .

محمد صاحبی

سلام خانم اعتماد سعید چندین بار مطالب سفر به افغانستان رو مطالعه نمودم واقعا بسیار بسیار جالب وجذاب بیان وانشا وبه قلم وانتخاب شما باید احسنت گفت به قول دوستان انگار که خودانسان واقعا حضور فیزیکی در آنجا دارد وسیر نموده است احسنت وسپاسگزاری بابت انتخاب استادانه داستان وسفرنامه بارک الله ومن الله التوفیق .

مريم

من كه چيزي نفهميدم....