نمی دانم بگویم خوشبختانه یا متاسفانه؟ به هر حال می گویم....مناظره فرهنگی کاندیداهای ریاست جمهوری را که پیگیری می کردم؛ همه بالاتفاق بر کار فرهنگی غیر دولتی و مردمی تاکید داشتند .خوشبختانه اش از این جهت که بالاخره فرجی در کار فرهنگیمان حاصل خواهد شد و متاسفانه اش از این جهت که شاید همه دچار شعار زدگی شده باشیم و خیلی هم ندانیم کارفرهنگی غیر دولتی یعنی چه.شاید یک معنیش این باشد که سازمان های مردم نهاد خیلی راحت و در زمان کم و بدون افتادن در پیچ و تاب های بروکراسی ثبت شوند،یک معنی دیگرش هم این باشد که موسسات فرهنگی برای هر کاری که می خواهند انجام دهند نیاز به هزار و یک مجوز نداشته باشند،مساجد مانند گذشته به مراکز فعال فرهنگی بدل شوند و هویت محله ای به محله های شهرها باز گردد و باز هم بچه محل ها برای هم سر و جان فدا کنند.معانی دیگر هم دارد که باشد برای بعد...
از یک چیز کاملا اطمینان دارم و آن این است که درمان قطعی فرهنگ این مملکت تنها به دست مردم است و بس.شاید این بار خود درمانی مردم بیش از تجویز پزشکان موثر افتد.
اول عذرخواهی از کسانی که مرتب می پرسند چرا نمی نویسم...دلیلش شاید زیاد بودن چیزهایی است که می خواهم درباره شان بنویسم اما به دلایل مختلف نوشتنشان محقق نمی شود.
آغاز کردن یک روز با فحش های بوق یک خانم بد حجاب که پشت ماشینش با موبایل حرف می زند و مدام بد و بیراه نثار شمای بی گناه می کند.می گوید دو سال است از این مسیر می آید ولی تا به حال ندیده ماشینی از طرف دیگر بیاید.دیرش شده است و شما؟؟؟
در مترو خانمی سه جنس را همزمان تبلیغ می کند:مسواک،ژیلت صابون دار،صلوات شمار.وجه مشترک؟؟
خط مترو را که به طرف فرهنگسرا عوض می کنی،آدم ها فرق می کنند.مترو هم.دیگر حتی ایستگاه ها هم به خوبی قطار قبل اعلام نمی شود.چرا؟
در وزارت ارشاد چند دسته از مدارکت گم شده و این یعنی دوباره رفتن یک مسیر صعب العبور.علت:نا معلوم.
بازدید معاونت مجازی از شبکه دنیا 24.قرار ساعت 2.محقق شدن قرار ساعت 6.این یعنی هدر رفتن 4 ساعت از عمر کوتاه و گرانبها.چه کسی پاسخ می دهد؟
ظهر مجبور می شوی ساندویچ هات داگ پیتزاهات را بخوری.یعنی رسما مجبور می شوی...چیز دیگری برای خوردن پیدا نمی شود.خودت از خودت بدت می آید.چه کسی میانه را می گیرد؟
از خیابان که می خواهی بگذری هیچ کس برایت نمی ایستد.کم مانده زیرت بگیرند.شاید نمی بینندت.شاید هم می خواهند بگویند که سواره را قدرتی است بر پیاده.تو اگر سواره باشی چه می کنی؟
از دست سیاست کلافه شده ام.همه چیز در هم پیچیده شده.آیا کسی هست که بتواند همه سوال های مرا جواب بدهد و من هم از همه پاسخ هایش قانع شوم؟؟
به چه کسی رأی می دهم؟؟سوالی که حداقل روزی بیست بار از من پرسیده می شود..
ما مأمور به وظیفه ایم نه نتیجه.
دی دینگ...صدای رسیدن یک پیامک است:اردوی جهادی اصحاب رسانه،بازدید از یکی از محروم ترین نقاط کشور.خوزستان روستاهای شهرستان اندیکا.24 روستا بدون جاده،برق،آب ومخابرات.رفت چهارشنبه 21 فروردین ساعت 19 از تهران با قطار،برگشت جمعه ساعت 14 با قطار.
برای من که به دلیل مشغله کاری و طولانی بودن اردوهای جهادی هیچ وقت نتوانسته ام به این اردوها بروم فرصت خوبی است.تماس می گیرم.ظرفیت تکمیل است.می گویند ممکن است که چند نفر نیایند و جا خالی شود...و ممکن می شود.ظاهرا هدف از این اردو انعکاس وضعیت بد این مردمان توسط اصحاب رسانه است.اول تصمیم می گیرم دوربین فیلم برداری ببرم،بعد پشیمان می شوم.خودم را می گذارم جای کسی که آن طرف دوربین ایستاده.مگر این جا ...است که هر کسی یک دوربین بگیرد و از موجودات تصویر بگیرد؟؟؟شاید دوربین عکاسی ببرم...آن را هم نمی برم، باز هم به همان دلیل.به قول یکی از بچه ها به نظر می رسد این سال ها یک چیزی به اسم "توریسم محرومیت" رونق گرفته.آدم ها می آیند چلیک چلیک عکس می گیرند تا بگویند ما هم به این جاها رفته ایم و چقدر ما انسان های خوبی هستیم.تصمیم می گیرم با لنز چشمهایم همه چیز را دقیق ببینم و برای انعکاس آن هم بنویسم،شاید با گوشی همراهم هم چند عکسی بگیرم.
با سلام خدمت مخاطبان گرامی،
قرار است یک دوره آموزشی و تخصصی متفاوت از سوی بنیاد اندیشه متمایز، برای کسانی که می خواهند کار فرهنگی و مخصوصا در حوزه سبک زندگی انجام دهند ،با محوریت آموزش های چندین مهارت از جمله خودآگاهی و خود کنترلی برای تعداد محدودی از فعالین فرهنگی برگزار شود تا این گروه در آینده بتوانند خود مربیان فرهنگی باشند.این دوره از کلاس ها از پنج شنبه این هفته حدودا دو ساعت قبل از اذان ظهر آغاز شده و با نماز جماعت ظهر و عصر پایان می یابد.این کلاس ها هر یک هفته در میان در همین روز و همین ساعت برگزار خواهد شد.رح
کسانی که مایل هستند در این دوره از کلاس ها شرکت کنند،می بایست تا روز 3شنبه همین هفته اسم و شماره خود را به ایمیل زیر ارسال نمایند:پس از ارسال اعلام آمادگی برای شرکت در کلاس ها با شما تماس گرفته خواهد شد تا ثبت نام شما قطعی گردد.
حضور در این کلاس ها برای فعالین فرهنگی و اعضای بنیاد اندیشه متمایز رایگان است.
ایرانی استم و به یاد دارم که از خیلی وقت پیش تر خوش داشتم افغان ستان را سیر کنم ،خیلی بیش تر از هر خاک دیگر.کشورهای اروپایی را که بیخی خوش نداشتم و برای همین شاید خیلی ها اندیشه می کردند مجنونم.حتا آمریکا هم برایم جذابیتی نداشت.ام روز هم ندارد.گمان می کنم آن چه در اروپا و حتا در آمریکا جست می شود،در همین ایران خودمان بیشتر باشد.اما شاید در افغان ستان چیزهایی باشد که این جی نباشد.ماجرای عشق بی پایانم به سفر به افغان ستان همین جور ادامه داشت تا این که فهمیدم یکی از دوستان پدرم سفیر ایران در افغان ستان شده است و شاید این گونه بشود رضایت خانواده را در مورد امنیت این سفر جلب کرد.البته حکما این سفر سفری است که برای سیاه سر ها امنیت چندانی ندارد، خاصه در برخی ولایات.
داستان ما و سبک زندگی تجملاتیمان
حال و هوای انقلاب در سر مردم است؛مبل هایشان را می گذارند دم در.فکر می کنند اگر مبل داشته باشند طاغوتی هستند؛همان طاغوتی که خودشان در ازای ریخته شدن خون جوانانشان بیرونش کرده اند.همین طور می گذرد تا حال و هوای انقلاب از سر مردممان بیرون می رود.دیگر همه چیز آرام شده است تا این که جنگ شروع می شود.در زمان جنگ هم که دیگر اصلا اگر بخواهی هم نمی توانی طاغوتی باشی.همیشه هشتت گروی نهت است.البته این جا سخن از قشر متوسط جامعه یا همان مردم عادی است .برای بعضی ها شاید انقلاب و جنگ و تحریم و چند برابر شدن قیمت دلار و ...فرقی نمی کند.آنقدر در پول غرقند که بنزین لیتری ده تومان با بنزین لیتری ده هزار تومان هم برایشان تفاوتی ندارد.بگذریم...جنگ هم گذشت و کم کم اوضاع همه مردم بهتر شد.یادشان رفت که انقلاب کردند تا در برابر فرهنگ بیگانه مقاومت کنند.کم کم مبل ها به خانه ها بر گشتند.نه فقط مبل ها، بلکه خیلی چیزهای دیگر.دیگر اگر بچه ای با خانواده اش سر سفره غذا می خورد؛ رویش نمی شود در لیست کارهای خوبش بنویسد انداختن سفره. می نویسد:چیدن میز.اسم غذا را هم از آبگوشت به پیتزا تغییر می دهد.پدر و مادرها هم دوست دارند بچه ها را به مهدکودک بفرستند و پدر و مادرهای خودشان را هم به آسایشگاه سالمندان و منتظر بمانند تا چند سال بعد نوبت خودشان برسد.بچه ها به کلاس زبان فرستاده می شوند و همراه زبان هزار چیز دیگر یاد می گیرند.چیزهایی که در کتاب ها با ماژیک مشکی خط خطی می شود ولی همیشه قبل از چیزهای دیگر دیده و فهمیده می شود.متصدیان امر چون نمی دانند اگر فقط روی عکس ها را بپوشانند،فرهنگ القایی سر جایش می ماند.
چند وقت پیش در دوره ای با عنوان مدیریت رفتار که در سازمان صدا و سیما برگزار می شد شرکت کردم.استاد این دوره "میرکمال میرنصیری" بود.تلفیقی از دو هنر:کارگردانی و روان شناسی.جلسه اول ارتباط خوبی با بحث برقرار نکردم.سرعت ذهنم از سرعت سخن گفتن استاد پیشی می گرفت و همین باعث می شد تمرکز نداشته باشم و بعد از گرفتن مطلب حواسم به حواشی پرت شود.اما طولی نکشید که به شدت جذب مباحث شدم و سرعتم با سرعت استاد تنظیم شد.طول دوره تقریبا 20 ساعت بودو انصافا مطالب خیلی خوبی یاد گرفتم.