عهد نامه

...................................... از روزی که یادم هست,با تو عهد میبستم.ولی افسوس که عهد هایم میشکستم.عهد نامه را مینویسم تا یاریم کنی همیشه دست در دستان تو داشته باشم.

داشتم فکر می کردم از میان نسل ما و مادربزرگ هایمان و مادرهایمان و بچه هایمان،کدامیک دلش برای بچگیش بیشتر تنگ می شود.به مادربزرگ فکر کردم که وقتی 9 ساله بود باید صبح ها بعد از سحر، در همین تهران خودمان، به حیاط می رفت و هیزم می شکست تا برای اهالی خانه که تشکیل می شدند از کل خانواده پدربزرگم، از مادر و پدر گرفته تا خواهر های کوچک و بزرگ،صبحانه آماده کند.پروسه آماده کردن صبحانه به جای دو سه دقیقه امروز،چند ساعتی طول می کشید.هیزم شکسته می شد ،که البته کار روزانه نبود.تنور روشن می شد.نان پخته می شد.سماور را با ذغال آتش می کردند و چای را دم و بالاخره شاید هر چند روز یک بار از خودشان پذیرایی مفصل می کردند و چند تخم مرغی هم که محصول مرغ های خودشان بود،نوش جان می کردند.صحبت از دم کردن چای کردم،یاد حرف های دوست روانشناسی افتادم که می گفت:می دانی چرا روش های تربیتی ما امروز غالباً به نتیجه خوبی نمی رسد؟ گفتم چرا؟گفت:برای این که ما اصلاً تحمل نداریم.یک کار را می خواهیم دو سه روز انجام بدهیم و نتیجه بگیریم.اگر نگرفتیم، رها می کنیم.می گفت علت اصلی کم شدن تحملمان،تغییر سبک زندگیمان است.قدیم ها برای درست کردن یک چای باید حداقل یک ساعت زمان صرف می کردیم.اما امروز چای ما به برکت کتری های برقی و چای کیسه ای در کمتر از یک دقیقه آماده می شود.نمی توانیم صبر کنیم تا روش های تربیتیمان اثر کند.می گفت باید سبک زندگیمان را عوض کنیم.


ادامه مطلب ...
نویسنده : لعیا اعتمادسعید - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ سبک زندگی و تگ تکنولوژی


نمی دونم تا چه حد برای تردد از مترو استفاده می کنید، اما اگر هر از چندگاهی گذارتون به اونجا افتاده باشه، حتما با فضایی که دربارش توضیح خواهم داد؛ آشنا هستید.از اواسط سال پیش مجبور بودم برای رفتن به جایی، حداقل هفته ای یک بار از مترو استفاده کنم و قاعدتاً با توجه به شلوغی مترو، بهترین انتخاب برای من قسمت مخصوص خانوم ها بود.بدون این که اغراق کرده باشم می تونم بگم که گاهی اوقات از هر پنج نفر، حداقل یک نفر در این قسمت فروشنده است.در میان اجناس ارائه شده هم همه چیز پیدا میشه.از مواد خوراکی گرفته تا پوشاکی و آرایشی و غیره.بعضی وقت ها اونقدر صدای این فروشنده ها در هم و بلند میشه که دلت می خواد تو همون ایستگاهی که هستی پیاده بشی و بقیه راه رو پیاده بری.بعد از چند جلسه مواجه شدن با این صحنه ها، تصمیم گرفتم درباره این موضوع یه مستند بسازم.شروع کردم به تهیه راش که البته کار بسیار سختی بود. چون در مترو فیلم گرفتن مجوز خاص می خواد. از طرفی خود فروشنده ها هم اگر ببینن احتمالاً میفرستنت اون دنیا .فروشنده هایی که همشون با هم سلام علیک دارن.شاید هم فامیل باشن.این کار رو ادامه دادم تا این که چند روز پیش یک خانمی که اتفاقاً مسن هم بود، ولی از قضا خیلی باهوش بود ؛در لحظه اول فهمید چیکار می کنم.البته نجات پیدا کردم؛ چون من هم در همون لحظه فهمیدم که اون فهمیده و خلاصه یه جوری رفع و رجوع کردم.البته از اون به بعد دیگه این کار رو نکردم؛ چون مطمئن بودم اون خانوم مشخصاتم رو به همه دوستاش مخابره کرده و احتمالاً تحت کنترل هستم.


ادامه مطلب ...
نویسنده : لعیا اعتمادسعید - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ مترو و تگ زنان سرپرست خانوار


نسخه آزمایشی سایت "بنیاد اندیشه متمایز" در سالروز شهادت شهید آوینی راه اندازی شد.

www.d-fnd.com

منتظر نظرات و پیشنهادات شما هستیم.


نویسنده : لعیا اعتمادسعید - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ بنیاد اندیشه متمایز و تگ سالروز شهادت شهید آوینی


قبل تر ها یادم هست که عید را از سمنو پختن های مادربزرگ می شناختم. کاری که همیشه از آن به عنوان یک کار سخت یاد می شد ولی مقدس بود و کار هر کسی نبود.این روزها اما سمنوی عمه لیلا را از هر سوپرمارکتی می توانی بخری.

یادم هست سبزه سبز کردن های مادر مادربزرگ را که همه به او خانوم بزرگ می گفتند و تقریبا  صد سالی داشت و همیشه از چند ماه مانده به عید سفارش می داد تا برایش سکه های نو بیاورند برای عیدی دادن ولی کارش به عیدی دادن های اسکناسی نکشید و رفت و با خودش برد دعای ناد علی را که همیشه زیر لب می خواند و سیب های زرد خوش عطری را که زیر تشکش می گذاشت و شعر هایی را که از اکابر یادش مانده بود و از من و تو بهتر می خواند....این روزها بیشتر دیگر عیدی ها بوی پول نو نمی دهد بیشتری ها کارت هدیه می دهند .

عید که میشد گل های خانه پدربزرگ شکوفه می کرد و شمشادها حرس می شدند وکم کم بوی گوجه سبز هایی می آمد که قبل از بزرگ شدن چیده و خورده می شدند.آب حوض آبی وسط حیاط را عوض می کردند و دورش گل های شمعدانی می چیدند...همه جا بوی عید می داد...اتاق مهمان خانه مادربزرگ را خیلی دوست داشتم.بویش با همه جای دیگر فرق می کرد.بوی شکلات های میوه ای مخصوص عید را می داد.یک کمد چوبی کوچک که پشت شیشه اش پرده مخملی قرمزی بود ،برایم مرموز ترین چیز این اتاق بود.


ادامه مطلب ...
نویسنده : لعیا اعتمادسعید - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


العلم سلطان ...

علوم انسانی‌ای که امروز رایج است محتوایش ماهیاتاً مخالف و معارض با حرکت اسلامی و نظام اسلامی است...
حوزه‌های علمیه و علمای دین ،پشتوانه‌هایی هستند که موظفند نظریات اسلامی را در این زمینه از متون الهی بیرون بکشند...
ما در زمینه علوم انسانی، کار بومی و تحقیقات اسلامی چقدر داریم؟ کتاب آماده و استاد مبرز معتقد به علوم اسلامی چقدر داریم؟... که اینهمه دانشجو برای این رشته ها می‌گیریم؟
یک کشور گاهی دچار می‌شود به تفکر ترجمه‌ای،یک ملت گاهی دچار می‌شود به ذائقه ترجمه‌ای.فکر هم می‌کند،ترجمه‌ای فکر می کند...
اگر بخواهیم از لحاظ علمی پیش برویم باید جرات نوآوری داشته باشیم. استاد و دانشجو باید فرهنگ خلاص شدن از دگم و جزمی‌گری تعریف‌های علمی القاء شده و دائمی دانستن آن‌ها، باید از این قید و زنجیره خلاص بشود...

نویسنده : لعیا اعتمادسعید - ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ٧ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


قدیم تر ها مردم با یک سکه دو تومانی و یک شیشه شیر می رفتند و در صف شیر می ایستادند و بعد از مدتی نه چندان کوتاه شیشه خالی را با شیشه ای پر عوض می کردند و به خانه بر می گشتند.قسمت فلزی سر شیشه ها هم گاهی بازیچه دست بچه ها بود.یادم می آید که یک بار با دختر داییم که چند ماهی از من بزرگ تر بود چند تا از این سر شیشه ها و چند پوسته آدامس پولی جمع کرده بودیم تا یک آزمایش مهم انجام دهیم.یادش بخیر خانه مادر بزرگ یک حوض داشت که از اب قنات پر می شد.گاهی اوقات ماهی های قرمز عید را هم تویش می انداختیم.بهار هم که می شد پر بود از بچه قورباغه که می گرفتیم و توی شیشه می کردیم و می بردیم مدرسه تا به بچه ها نشان بدهیم. خلاصه نشستیم سر همین حوض و با چند تا سنگ افتادیم به جون در شیشه شیرها تا صافشان کنیم.خانه مادربزرگ در کوچه ای بود که انتهایش خیلی تنگ می شد و آخرش می رسید به ده رستم آباد و مسجد شهید شاه آبادی که اصطلاحا به این منطقه توده می گفتند.تقریباً آخرای کوچه یه بقالی خیلی خیلی کوچیک بود که ما بچه ها به اسم صاحبش به اون لعلی می گفتیم.البته هنوزم نمی دونم معنی این اسم چیه.اون بنده خدا نابینا بود.آزمایش ما هم از این قرار بود که اون درها رو صاف کنیم و بدیم به لعلی به جای پول ببینیم می فهمه یا نه.الان که فکر می کنم چیزی از اجرای پروژه یادم نمیاد.فکر کنم احتمالا در وسط پروژه متنبه شدیم و این کارو انجام ندادیم.


ادامه مطلب ...
نویسنده : لعیا اعتمادسعید - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳٩٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ محیط زیست و تگ سبک زندگی و تگ پلاستیک


همیشه خاطره بیست و هشت صفر از بچگی برایم با چندین بار به صدا درآمدن زنگ خانه همراه بود.در را که باز می کردی بوی عطر شله زرد در تمام خانه می پیچید.چند نفری هر سال ثابت برایمان شله زرد می آوردند.نذر داشتند.بعضی وقت ها یکی دو ظرف دیگر هم از همسایه ها می رسید.شله زرد هر کس را از روی ظرفش و نوع تزیینش می شناختیم.مثلا زن دایی همیشه شل زردهایش توی کاسه های گل سرخی بود.مادربزرگ هم شله زردها را در کاسه های لعابی می ریخت.دختر داییم همیشه از همه در تزیین روی شله زردها سر بود.خطش خیلی خوب بود و ظرافت خاصی هم داشت.یکی از پسر عموهایم که پسر خاله ام هم می شود همین طور و من گاهی اوقات به این هنر این دو نفر غبطه می خوردم.خلاصه کاسه شله زرد هر کس مجموعه ای از عشق و علاقه و ارادت و  هنرش بود.

امسال اما کاسه های شله زردی که برایمان آوردند هیچ نشانه ای از هنر و عشق و علاقه نداشتند.همه در ظرف های یک بار مصرف هم شکل و بی روح بودند.روی آن ها هم با شابلون های همشکل تزیین شده بود.اصلا عطر و بوی قدیم را هم نداشتند و نمی توانستی تشخیص بدهی که کدام شله زرد خاله و کدام شله زرد عمه و همسایه است....انگار همه در یک خط تولید درست شده بودند.


ادامه مطلب ...
نویسنده : لعیا اعتمادسعید - ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ٢ بهمن ۱۳٩٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ بیست و هشت صفر و تگ سنت و مدرنیته و تگ آفات زندگی مدرن


Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo