عهد نامه

...................................... از روزی که یادم هست,با تو عهد میبستم.ولی افسوس که عهد هایم میشکستم.عهد نامه را مینویسم تا یاریم کنی همیشه دست در دستان تو داشته باشم.

این روزها مد شده که هر کسی عکس های خودش از کاخ جشنواره را در مدل های مختلف و اینجا و آن جا منتشر می کند...البته فیلم دیدن خوب است ها اما کاش یک تب زودگذر نباشد،کلاس نباشد،وسیله ای برای فخر فروشی و دل سوزاندن نباشد و به جایش یک "فرهنگ" باشد.البته این روزها اتفاق دیگری هم افتاده است...همه منتقد شده اند.می نویسند و نظر می دهند بدون آن که تخصصی داشته باشند.ما هم از قافله عقب نمانده ایم و مانند سال پیش فیلم ها را می بینیم و از نگاه سبک زندگی درباره شان می نویسیم.ما که می گویم منظورم بچه های "بام" است؛بنیاد اندیشه متمایز. در این میان اما "من" ،در بین "ما" نیستم؛ به چندین و چند علت گفتنی و ناگفتنی.با این که بلیط اکثر فیلم ها را داشتم ؛اما به همان علل مذکور هیچکدامشان را ندیدم تا امروز که هر طور بود برنامه هایم را هماهنگ کردم تا "چ" ابراهیم حاتمی کیا را ببینم.درباره "چ" زیاد خوانده و شنیده بودم و نمی توانستم از دستش بدهم.تا ساعت 1:30 آنتن داشتم؛به سرعت بیرون آمدم تا برای ساعت 2 خودم را به سینما فرهنگ،سینمای خانواده برسانم.لابی سینما پر بود از دخترهای چادری و پسرهایی که از سر به زیری و لباس پوشیدنشان می توانستی تشخیص بدهی که از فعالین فرهنگی جبهه انقلابند.همه با هیجان زیادی پاپکورن خوران در انتظار بودند. در این میان بودند کسانی هم که از جو موجود به ستوه آمده بودند و از خودشان می پرسیدند اصلا زندگی چمران به چه درد ما می خورد؟؟؟برای همین،مدتی که گذشت رفتند و دیگر برنگشتند.ساعت 2:30 می شود و هنوز خبری از پخش فیلم نیست.شاید بهتر باشد من هم یک کاپوچینو بخورم...درست است که به کاخ جشنواره نرفته ام،اما کاپوچینوکه می توانم بخورم.ساعت 3:30 می شود.اعلام می کنند که نیم ساعت دیگر باید منتظر بمانیم و احتمال هم دارد که فیلم پخش نشود.دیرم شده باید بروم.از در که می خواهم بیرون بروم به یاد تاریکی یک صحرا شب و چوب کبریت می افتم.دختری را می بینم که بی صبرانه در انتظار رسیدن مادرش است و دلش شور بلیط نداشته او را میزند.مقاله استاد میرنصیری را در ذهنم مرور می کنم.یادم می آید که استاد گفته بود از میان بستنی های زیادی که از ابتدای عمر خورده ایم تنها مزه بستنی ای را به خاطر می آوریم که برای رضای خدا به کودکی در خیابان بخشیده ایم....شاید از همه فیلم های دنیا ،فیلم ندیده "چ" را به خاطر بسپارم ؛به خاطر بلیطی که دختری را شرمنده مادرش نکرد...با این که نمیدانم فیلم اصلا پخش شد یا نه، اما از ندیدن و به جای آن "حس کردنش" راضی ام.


نویسنده : لعیا اعتمادسعید - ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ٢٠ بهمن ۱۳٩٢
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ جشنواره فیلم فجر و تگ فیلم"چ" و تگ میرکمال میرنصیری و تگ کاخ جشنواره


گاهی وقت ها آدم خیلی دلش می گیره،یعنی از بعضی آدم ها یک رفتارهایی می بینه که ازشون انتظار نداره و به هیچ کس هم نمی تونه شکایتشون رو بکنه، چون همه دوستان خودش هستن.واقعا وضعیت سختیه.

داشتم مطالب شماره اخیر هفته نامه پنجره درباره بلوغ و تربیت جنسی رو ویرایش می کردم که وسط کار یکی از دوستان برام ایمیلی فرستاد و کلا حواسم رو پرت کرد و درست همون اتفاقی افتاد که اول گفتم:خیلی خیلی دلم گرفت.

چند سالی هست که با کمال تاسف یه موضوعی برام کاملا واضح و روشن شده.نمی دونم چرا ما ایرانیا انقدر از پیشرفت همدیگه ناراحت و عصبانی می شیم و تو بعضی مواقع هم حسادتهای بچه گانه ازمون سر می زنه...در حالی که تو خیلی کشورای دیگه کوچک ترین موفقیت آدم هاشون رو میبرن زیر ذره بین و همین طور شخصیت سازی می کنن.اما این جاواقعا چرا این طوریه؟؟؟تا یه کسی یه ذره بالا می ره و معروف میشه همه دنبال این هستن که یه آتویی چیزی ازش بگیرن و کله پاش کنن غافل از این که پیشرفت هر کدوم از ماها یعنی پیشرفت اونای دیگه.اصلا ما همه خواهرا و برادرای دینی هم هستیم.بالا رفتن پرچم ما یعنی بالا رفتن پرچم اسلام...وحشتناک تر از همه این که همه ما دم از خدا ودین و پیغمبر می زنیم. بابا لا اقل اگه می خوایم چنین رفتارهایی بکنیم خودمون رو به دین و مقدسات متصل نکنیم.

روی سخنم این جا بیشتر با همه دوستای خودم،بچه ها و فعالان فرهنگی جبهه انقلابه...تو رو خدا دست هم رو بگیرین.اگه می بینین کسی جایی اشتباه می کنه بیاین و بهش انتقاد کنین و درست رو از غلط نشونش بدین.دیگه حداقل همه به این معتقد هستیم که نیت همه دوستان خیره...شاید جایی اشتباه می کنن،شاید بیراهه میرن...خب نیاز به تذکر دارن نه در نطفه خفه شدن و از هستی ساقط شدن.

واقعا آرزو دارم که ذره ای از روشن بینی و تدبر بزرگانمون در ما وجود داشته باشه تا به جای رها کردن دستی به امید افتادن صاحبش در چاه،همه دست ها را بگیریم و هر روز به اتحاد و به دنبال اون به قدرتمون افزوده بشه.

خواهش می کنم این مطلب رو جدی بگیرین.


نویسنده : لعیا اعتمادسعید - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ٧ دی ۱۳٩٢
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


با پیشنهاد و پیگیری  تعدادی از دوستان علاقمند، خودجوش و دغدغه مند در حوزه رسانه که قصد دارند به صورت جدی وارد کار مستندسازی شوند، دوره ی آموزش مستندسازی مختص خانم ها از پنج شنبه همین هفته برای مخاطبین مبتدی با مدرس خانم در یک فضای کاملا دوستانه برگزار می شود. در راستای تکمیل این دوره، در آینده دوره های پیشرفته تری(مختص خانم ها و آقایان) توسط اساتید مجرب حوزه مستندسازی برای علاقمندان برگزار خواهد شد.

کلاس های دوره مبتدی، در17 جلسه پنج شنبه ها ساعت 2:30 تا 5 در محل مرکز مشارکت های فرهنگی هنری شهرداری به آدرس میدان ولی عصر-ابتدای بلوار کشاورز-نبش خیابان برادران مظفر-پلاک 28 برگزار خواهد شد.
سرفصل های دوره اول:
1- سواد بصری – 6 جلسه
2- عکاسی و کادربندی- 3 جلسه
3- گزیده و چکیده تاریخ سینما – 2 جلسه
4- مستندسازی – 6 جلسه
در طول این دوره افراد ملزم هستند که با راهنمایی های مدرس مستندهای کوتاه تولید کرده و وارد کار اجرایی شوند.
در صورت علاقمندی به ثبت نام یا کسب اطلاعات بیشتر می توانید از  شنبه 10 صبح تا 12 ظهر پنجشنبه با شماره 09305208990 تماس بگیرید. کلاس ها از همین پنج شنبه (14 آذر) شروع می شود. درضمن فعالین فرهنگی از تخفیف ویژه برخوردار خواهند بود.


نویسنده : لعیا اعتمادسعید - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۱ آذر ۱۳٩٢
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ مستندسازی


لبیک یا حسین یعنی با همه چیز و همه کست بیایی

لبیک یا حسین یعنی همه چیز و همه کست را بگذاری و بروی

لبیک یا حسین یعنی نور را در سیطره بی امان ظلمت بیابی

لبیک یا حسین یعنی خود نباشی و باشی

یعنی همه را ببینی و خود را نبینی

یعنی" او" را ببینی.

لبیک یا حسین یعنی نفی همه ستم ها و پلیدی ها و پستی ها و فجورها و ظلم ها و حق کشی ها

یعنی بقای دین اسلام و برقراری آیین حق .

لبیک یا حسین را که می گویی دیگر همه چیز برایت اهمیت پیدا می کند.همه چیز دیدنی می شود.حتی چیزهایی که هیچگاه نمی دیدی.سنگریزه های زیر پایت وقتی پای پیاده به زیارت می روی...قطرات بارانی که حاصل دلشکستگی ابرهای این روزهایند و حتی علف های هرزی که به سختی سر از خاک بیرون آورده و در انتظار هویتی برترند.

لبیک یا حسین را که می گویی ضربان دل خورشید را در سینه خاک حس می کنی و انفجار نماز را در شهادت و انفجار شهادت را در نماز می بینی.

آن هنگام است که می فهمی چرا دشمن از" لبیک یا حسین" من و تو و ما می هراسد؟لبیک یا حسین را که گفتی دیگر دروغ نمی گویی...چشم هایت را به حرام آلوده و هیچ حقی را ناحق نمی کنی.تهمت نمی زنی، اسراف نمی کنی و سوء ظن نداری.

لبیک یا حسین را که گفتی خود را موجودی هم طراز موجودات دیگر در مدار خلقت می بینی.زمین و هر آنچه در اوست برایت مهم می شود.حتی حیوانات نیز عزیزند چون آفریده اویند.آن وقت دیگر لیوان چای روضه ات را پای درخت رها نمی کنی ...اصلا در لیوان پلاستیکی چای روضه را نمی فهمی ...پرنده را در قفس تاب نمی آوری و جگرت برای تشنگی حسن یوسف خانه تان هم می سوزد و کباب می شود.

باید لبیک یا حسین را بگویی و انسان شوی و به یاد داشته باشی که عزای حسین صدای وجدان به درد آمده بشریت است که در گوش جهانیان می پیچد.

پ.ن: در این نوشتار از برخی جملات استاد محمدرضا حکیمی بهره جستم.


نویسنده : لعیا اعتمادسعید - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳٩٢
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ لبیک یا حسین و تگ عاشورا


گزارش یک افتتاحیه با چند سخنران

روز پنج شنبه 14 شهریور 1392 مصادف بود با آغاز به کار رسمی بنیاد اندیشه متمایز(بام).یک موسسه فرهنگی که ادعا دارد در اهداف و روش ها کمی با دیگر موسسات فرهنگی فرق دارد.می خواهد برای مردم کار کند و با کمک خود مردم.می خواهد جنبش های اجتماعی در راستای تغییر روش زندگی مردم به راه بیندازد و اتفاقا یکی از موارد ثبت شده در اساسنامه اش هم برگزاری کمپین هایی در راستای مبارزه با سبک زندگی آمریکایی است.


ادامه مطلب ...

"جنبش های اجتماعی،رسانه و سیاست گذاری فرهنگی"با حضور (حسام الدین آشنا،علیرضا پناهیان ،شهرام گیل آبادی و ...) به مناسبت جشن تأسیس بنیاد اندیشه متمایز(بام).14 شهریور ساعت 17 الی 20،فرهنگسرای رسانه.با همراهی جمعی از اساتید و فعالین فکری و فرهنگی.شما نیز دعوتید.

در صورت تمایل به حضور،ایمیل خود را ارسال نموده تا دعوتنامه الکترونیکی را دریافت نمایید.

این آغاز یک تغییر است....


نویسنده : لعیا اعتمادسعید - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱٠ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ بنیاد اندیشه متمایز و تگ جنبش اجتماعی و تگ رسانه و تگ سیاستگذاری فرهنگی


این متن رو با ایمیل دریافت کردم ممکنه کمی انتزاعی باشه ولی خیلی دلنشین و دوست داشتنیه....


خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟

خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟

اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید! بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد .تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند... دردش گفتنی نبود....!!!! رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شد و کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...
چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود رابه خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد...!انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به خود آمد...
دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته

منبع وبلاگ عطر بارون
http://bo0oyebaran.blogfa.com/post/331

  

 

نویسنده : لعیا اعتمادسعید - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۳ شهریور ۱۳٩٢
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ عفاف و حجاب


Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo